داستان درویش و زاهد و دخترک کنار رودخانه

زاهد و درویشی که مراحلی از سیر و سلوک را گذرانده بودند و از دیری به دیر دیگر سفر می کردند، سر راه خود دختری را دیدند در کنار رودخانه ایستاده بود و تردید داشت از آن بگذرد. وقتی آن دو نزدیک رودخانه رسیدند دخترک از آن ها تقاضای کمک کرد. درویش بی درنگ دخترک رابرداشت و از رودخانه گذراند.
دخترک رفت و آن دو به راه خود ادامه دادند و مسافتی طولانی را پیمودند تا به مقصد رسیدند. در همین هنگام زاهد که ساعت ها سکوت کرده بود خطاب به همراه خود گفت:«دوست عزیز! ما نباید به جنس لطیف نزدیک شویم. تماس با جنس لطیف برخلاف عقاید و مقررات مکتب ماست. در صورتی که تو دخترک را بغل کردی و از رودخانه عبور دادی.» درویش با خونسردی و با حالتی بی تفاوت جواب داد: « من دخترک را همان جا رها کردم ولی تو هنوز به آن چسبیده ای و رهایش نمی کنی.»

مهریه خانومها از دیرباز تا کنون!

عصر شکار : 20 کیلو گوشت دایناسور ، 40 کیلو گوشت اژدها .

نتیجه : دایناسورها منقرض شدند ...



عصر کشاورزی : 24 دست تبر سنگی ، 24 دست تیغه و داس جنگی .

نتیجه : افزایش قتل به دلیل دم دست بودن داس برای خانوم‌ها ...



عصر فلز : 70 ورقه مسی ، 50 تا خنجر مفرغی و سرگرز آهنی .

ادامه نوشته

بهانه ی دخترا: 1 - فاصله سنی مون خیلی زیاده(یعنی خیلی از مرحله پرتی) 2 - من به تو علاقه به اون صورت ندارم (یعنی خیلی بد هیکلی) 3 - من الان تو موقعیت بدی هستم (یعنی دلم یه جا دیگه گیره) 4 - تقصیر تو نیست تقصیر منه (یعنی عجب غلطی کردم با تو دوست شدم) 5 - من تو دوستیمون از هیچ کاری دریغ نکردم (یعنی هر غلطی خواستم کردم) 6 - دیروز یه خواستگار دکتر داشتم (یعنی زودتر بیا منو بگیر )

مالک بهشت

بنام خالق صاحبان بهشت

ای مادرم!ای مهربان ترین رفیق داستان حیاتم!ای آموزگار درس زندگیم!

چه بگویم از محبت هایت؟؟؟چه بگویم از وجودت؟؟؟چه بگویم درحالی که تو گفتنی نیستی تورا داشتن سهم

هرکسی نمیشود خدامیداند که روزی چند هزار بار شاکرش هستم که مرالایق وجودپاکت قرارداد.

مادرم تصویر تو همیشه در ذهن من است تصویر همچو پروانه سوختن وچون شمع گداختنت.

مادرم آخر چرا اینهمه با بدی هایم میسازی؟؟؟؟؟

چرا دوست داری همیشه شرمنده ی محبت های بی توقعت باشم؟؟؟؟؟

چه بگویم؟؟؟؟؟؟آخر دستانم از وصف وجود پاکت دراین صفحه ناتوان است

***********

***********

مادر یعنی سوختن وساختن

مادر یعنی فداکردن زندگی

مادریعنی مالک حقیقــــــی بهشت

مادر یعنی زیباترین مخلوق زیباترین خالق

                                  تقدیم به عشق ابدیم مادر

تنها پستی که واقعا حرفای دلمه امیدوارم ب دلتون بشینه

تقدیم به کسی که قد تمام دلتنگی های دنیا دلتنگشم!!!

ای کاش مثل روز های قبل قلبت با من بود ،ای کاش همانی که گفته بودی هستی بودی!             ولی افسوس!!!گر چه همه ای این ها فاتی یک عشق درغوین بود برای من،اما برای تو همه چی آسان بود،آسان پا روی قلبم گذاشتی و اسان خودت را از قلبم بیرون کشیدی!                           حریف احساساتم نمی شوم نمی دانم این دوری تا کی ادامه دارد،نمی دانم تا کی اشک بریزم برای امدنت که می دانم غرورام را می شکنی با نیامد نهایت!!!                                                    ای کاش می دانستی چقدر با یادت بوده ام و هستم و خواهم ماند!اگر بدانی خودت از نبودنت خجالت می کشی،دلم برای یک لحظه شنیدن صدایت تیر می کشد!بچه است دیگر تا کی برایش دروغ بگویم که کسی که صاحب این قلب است می اید.بخدا عاشق شدن سخت است ناعلاج است،درمانی ندارد،همین که نامله ها کیلومتر ها زیاد می شوند من پیر می شوم. آرزو می کردم از دور ببینمت!دیدمت!                                                                                                              باز هم مثل همیشه از دور ،اما این بار نگاه اشتباهی هم نکردی!دنیا را آنقدر کوچیک ساخته اند که انهایی را که تکراری اند می بینی و آنقدر بزرگ هست که آن کس که حاظری بخاطرش از خودت بگذری یک بار هم نمی بینی!نامه های پست نشده من تا ابد ادامه دارد. من می نویسم باز هم می نویسم،تا خود را این گونه راحت کنم و تو مرا به فراموشی مطلق می سپایی،ای کاش آن روز نیایدکه آخر دیدمت بی تفاوت از کنارم رد شی!!! 

                                           

 

 

تمام تنم می سوزد از زخم هایی که خورده ام دردِ یک اتفاق که شاید

با اتقا قِ تـو دردش متفاوت باشد ویرانم

می کند من از دست رفته ام ، شکسته ام می فهمی ؟ به انتهایِ

بودنم رسیده ام ؛ اما اشک نمی ریزم پنهان

 شده ام پشتِ لبخنـدی که درد می کند

عالم همه محو گل رخسار حسین است ، ذرات جهان درعجب از کار حسین است . دانی که چرا خانه ی حق گشته سیه پوش ، یعنی که خدای تو عزادار حسین است

یاحسین!

می گویند شیشه احساس ندارد ولی وقتی روی شیشه بخارگرفته نوشتم «یاحسین»

آرام گریست

دوستت دارم به چشمانی كه رنگش رنگ شبهاست به آن نازی كه در

چشم تو پیداست به لبخندی كه چون لبخند گلهاست به رخسارت كه چون

 مهتاب زیباست به گلهای بهار و عشق و هستی به قرآنی كه او را می

 پرستی قسم ای نازنین تا زنده هستم تو را من دوست دارم و میپرستم

به کودکی گفتند: عشق چیست؟

گفت :بازی

به نوجوانی گفتند: عشق چیست؟

گفت :رفیق بازی

به جوانی گفتند: عشق چیست ؟

گفت: پول وثروت

به پیرمردی گفتند: عشق چیست؟

گفت عمر

به عاشقی گفتند: عشق چیست؟

چیزی نگفت ،آهی کشید وسخت گریست...

چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را بازگرداند

سنگ ... پس از رها کردن!

حرف ... پس از گفتن!

موقعیت... پس از پایان یافتن!

و زمان ... پس از گذشتن

نخواست؟؟؟!!!

هر جا که می بینم نوشته است :

” خواستن توانستن است ”

آتش می گیرم !

یعنی او نخواست که نشد ؟!

.......

بیشمارند آنهایی که نامشان آدم است…
ادعایشان آدمیت…
کلامشان انسانیت…
رفتارشان صمیمیت…

حال، من دنبال یکی میگردم که…
نه آدم باشد…
نه انسان…
نه دوست و رفیق صمیمی…
تنها صاف باشد و صادق…
پشت سایه اش خنجری نباشد برای دریدن…
هیچ نگوید…
فقط همان باشد که سایه اش میگوید….
صاف و یکرنگ….


آرزو...

ای ارزوهای من...شمارابه اسمان می فرستم...به خدابگویید که این ادمهازیادی


دلم راشکسته اند...


بگویید که خودش هوایم راداشته باشد...


بگویید...


دوستم داشته باشد


وبگوییدکه...


دلم اسمان می خواهد.اززمینش سیرشده ام

زبان مهشدي

عجایب زبان مشهدی:
mibaram: moborom
man beram?: moborom
miboram: moborom
barande misham: moborom
man bur hastam: moborom

يه سوال

 یه سوال ذهن منو مشغول کرده


چرا شلوار سفید می پوشی خاکی میشه رنگش سیاهه؟


ولی وقتی شلوار مشکی می پوشی خاکی میشه رنگش سفیده؟

سوپ و مارمولك

یارو میره رستوران سوپ بخوره


سفارش میده ولی خیلی طول میکشه ،


میبینه یکی اونور نشسته ، یه کاسه سوپ جولوشه و داره سیگار میکشه .


میگه : جناب من عجله دارم ، سوپ شمارو بخورم، سوپ من که اومد مال 

شما


... سوپ رو که تا آخرش میخوره میبینه یه مارمولک خشکی تهش چسبیده !


... ... ... هر چی خورده بود بالا میاره تو کاسه !


اون سیگاریه میگه :


تو هم دیدیش ... !

چند كلمه

یعنی اگه این چندتا کلمه رو از پسرا بگیری عمرا بتونن حرف بزنن ;
ناموسن،ب مولا،خدا وکیلی و …
بقیشم دیگه سانسوره خودتون میدونید

زن و مرد از راهی می رفتند، ماموران آنها را دیدند وآنها را خواستند!
پرسیدند شما چه نسبتی با هم دارید؟
زن و مرد جواب دادند زن و شوهریم
ماموران مدرک خواستند،
زن و مرد گفتند نداریم !
ماموران گفتند چگونه باور کنیم که شما زن و شوهرید ؟!
زن و مرد گفتند …

برای ثابت کردن این امرنشانه های فراوانی داریم … !

اول اینکه آن افرادی که شما می گویید دست در دست هم می روند،
ما دستهایمان از هم جداست!

دوم، آنها هنگام راه رفتن و صحبت کردن به هم نگاه می کنند،
ما رویمان به طرف دیگریست!

دانشگاه سال اول تا سال اخر....

سال اول پسرها با کیف سامسونت به دانشگاه می آیند ولی سال آخر با خود هیچ چیز نمی آورند! ( حتی خودشان را!)


- سال اول همیشه برای نشستن در صندلی های جلو بین دانشجویان رقابت است ولی سال آخر برای نشستن در صندلی های عقب!



ادامه نوشته

آرام تر تکانش دهید ...
مرگ مغزی شده ...
باید زودتر دفن شود ...
چیزی برای اهدا هم ندارد ...
احساسم است ...
تا همین دیروز زنده بود ...
خودم دیدم ...
کسی لهش کرد و رفت ...!!!

آموختم كه خدا عشق است و عشق تنها خداست....آموختم وقتي نااميد مي شوم خدا با تمام عظمتش عاشقانه انتظار ميكشد تا دوباره به رحمتش اميدوار شوم.... آموختم اگر تاكنون به آنچه خواستم نرسيدم خدا بهترينش را برايم درنظر گرفته .... آموختم زندگي سخت است ولي من از او سخت ترم..... آموختم كسي كه مرا ياد نمي كند من او را ياد كنم شايد او تنهاتر از من است....

هميشه يادت ميكنم تا تنها نباشي


آدمیزاد، غرورش را خیلی دوست دارد، آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید...
ضربه ای هم نزنیدش، چه رسد به شکستن یا له کردن آن!
آدمی غرورش را خیلی زیاد ، شاید بیشتر از تمام داشته هایش
دوست می دارد،
حالا ببین اگر خودش ، غرورش را به خاطر تو

نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد!
♥ و این را بفهم آدمیزاد ♥

بخونین واقعیتن!!!!

زندگی دونیمه است؛نیمه اول درانتظارنیمه دوم ونیمه دوم درحسرت نیمه اول...


آنچه نادیدنی بود ازمردم دنیا دیدم فهمیدم که آرامش نابینا درچیست...


آدم های صادق بی صداعاشق میشن بیصدا جانشان را فدای عشق میکنند ووقتی خیانت میبینند بی صدامیروند...بی صدا ودیگر بازگشتی ندارند...

دوست داشتن انسان راداغ میکند وعشق انسان را میپزد؛هرداغی ممکن است سردشود

 ولی هیچ پخته ای خام نمیشود...